دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
این غزل را یکی از دوستان عزیزم به نام جناب آقای مرتضی غلامی ارسال نموده اند که مایه مباهات این حقیر است که شعر ایشان را در وبلاگم درج نموده ام:
رویـــــــــــــــــــــــــــــــــا
شب است و وسوسه درد و خلسه سیگار
میان ساحل تنها و شطی از اسرار
دوباره ناله جانسوز و طبع سر کش من
که روی دفتر نت چنگ می زند انگار
سرود وحشت زنجیر و روح خسته شب
در این سپیده سنگین و بامداد خمار
گلوی مرغ سحر را برید صبح دروغ
حکایت است، سر بیگناه و چوبه دار
قلم به دامن شعر اشک سرد میریزد
که گریه های تو را دیده ابر بی رگبار
دوباره کودکی و خاطرات بازیگوش
که شعرهای مرا سنگ میزند اینبار
گدای نان و دعا، پند باد می خواند
به گوش شاعر غمگین و خسته از تکرار
بزک نمیر که روزی بهار می آید
بزک نمرد و نیامد نشان باغ وبهار
همیشه حسرت ماندن برای بوسه مرگ
مرا ببوس و رها کن در آخرین دیدار
عروس خاطر من مرده است و رویایی است
خروش کاوه، نجات زمین و گرد سوار
رویـــــــــــــــــــــــــــــــــا
شب است و وسوسه درد و خلسه سیگار
میان ساحل تنها و شطی از اسرار
دوباره ناله جانسوز و طبع سر کش من
که روی دفتر نت چنگ می زند انگار
سرود وحشت زنجیر و روح خسته شب
در این سپیده سنگین و بامداد خمار
گلوی مرغ سحر را برید صبح دروغ
حکایت است، سر بیگناه و چوبه دار
قلم به دامن شعر اشک سرد میریزد
که گریه های تو را دیده ابر بی رگبار
دوباره کودکی و خاطرات بازیگوش
که شعرهای مرا سنگ میزند اینبار
گدای نان و دعا، پند باد می خواند
به گوش شاعر غمگین و خسته از تکرار
بزک نمیر که روزی بهار می آید
بزک نمرد و نیامد نشان باغ وبهار
همیشه حسرت ماندن برای بوسه مرگ
مرا ببوس و رها کن در آخرین دیدار
عروس خاطر من مرده است و رویایی است
خروش کاوه، نجات زمین و گرد سوار
