جمعه 9 آذر ماه سال 1386
مطلع وبلاگ را شعری از استاد فریدون مشیری که نام وبلاگ نیز از همین شعر الهام گرفته شده است:
در دل خسته ام چه می گذرد؟
این چه شوریست در سر من؟
باز از جان من چه می خواهند
برگهای سپید دفتر من؟
من به ویرانه های دل ، چون بوم،
روذگاریست های و هوی دارم
ناله دردناک و سوز گداز،
بر سر گور آرزو دارم
این خطوط سیاه سر در گم
دل من، روح من، روان من است
آنچه از عشق من رقم زده ام،
شیرۀ جان ناتوان من است
سوز آهم اثر نمی بخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود نگاه کنم.
بس کنم این سیاه کاری، بس!
گر چه دل نال می کند : بس نیست!
برگ های سپید دفتر من
از شما رو سیاه تر کس نیست!
در دل خسته ام چه می گذرد؟
این چه شوریست در سر من؟
باز از جان من چه می خواهند
برگهای سپید دفتر من؟
من به ویرانه های دل ، چون بوم،
روذگاریست های و هوی دارم
ناله دردناک و سوز گداز،
بر سر گور آرزو دارم
این خطوط سیاه سر در گم
دل من، روح من، روان من است
آنچه از عشق من رقم زده ام،
شیرۀ جان ناتوان من است
سوز آهم اثر نمی بخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود نگاه کنم.
بس کنم این سیاه کاری، بس!
گر چه دل نال می کند : بس نیست!
برگ های سپید دفتر من
از شما رو سیاه تر کس نیست!
