دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
سلام بر تمام عشاق شعر و شاعران عاشق!
وبلاگی که نزد دیدگان شما جانان است میعادگاه شعر دوستان و ادب پروران است که هدف تشویق عزیزانی است که به شعر علاقه دارند و اگر قریحه ای در خود می بینند اشعارشان را هر چند مبتدی و با اشکال به سایر دوستان ارایه نموده و به بوته آزمایش بگذارند.
امید اینکه این وبلاگ تلنگرری باشد برای شاعران جوان و آماتور.
دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
این غزل را یکی از دوستان عزیزم به نام جناب آقای مرتضی غلامی ارسال نموده اند که مایه مباهات این حقیر است که شعر ایشان را در وبلاگم درج نموده ام:
رویـــــــــــــــــــــــــــــــــا
شب است و وسوسه درد و خلسه سیگار
میان ساحل تنها و شطی از اسرار
دوباره ناله جانسوز و طبع سر کش من
که روی دفتر نت چنگ می زند انگار
سرود وحشت زنجیر و روح خسته شب
در این سپیده سنگین و بامداد خمار
گلوی مرغ سحر را برید صبح دروغ
حکایت است، سر بیگناه و چوبه دار
قلم به دامن شعر اشک سرد میریزد
که گریه های تو را دیده ابر بی رگبار
دوباره کودکی و خاطرات بازیگوش
که شعرهای مرا سنگ میزند اینبار
گدای نان و دعا، پند باد می خواند
به گوش شاعر غمگین و خسته از تکرار
بزک نمیر که روزی بهار می آید
بزک نمرد و نیامد نشان باغ وبهار
همیشه حسرت ماندن برای بوسه مرگ
مرا ببوس و رها کن در آخرین دیدار
عروس خاطر من مرده است و رویایی است
خروش کاوه، نجات زمین و گرد سوار
جمعه 9 آذر ماه سال 1386
مطلع وبلاگ را شعری از استاد فریدون مشیری که نام وبلاگ نیز از همین شعر الهام گرفته شده است:
در دل خسته ام چه می گذرد؟
این چه شوریست در سر من؟
باز از جان من چه می خواهند
برگهای سپید دفتر من؟
من به ویرانه های دل ، چون بوم،
روذگاریست های و هوی دارم
ناله دردناک و سوز گداز،
بر سر گور آرزو دارم
این خطوط سیاه سر در گم
دل من، روح من، روان من است
آنچه از عشق من رقم زده ام،
شیرۀ جان ناتوان من است
سوز آهم اثر نمی بخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود نگاه کنم.
بس کنم این سیاه کاری، بس!
گر چه دل نال می کند : بس نیست!
برگ های سپید دفتر من
از شما رو سیاه تر کس نیست!